این آدم، عاشق! نه، دیوانه است!

سالن که تاریکِ تاریک شد و نمایش تمام، روشنگ دوباره به صحنه بازگشت. ما چهار نفر به هم نگاه کردیم و هنوز دستهایمان روی هم نیامده بود که حامد، حامد مکملی را میگویم. مثل پایان همه ی نمایشهای سالن هایی که مملو از تماشاگر است؛ در میان همین چهار تا دست، با شور و انرژی وصف ناشدنیِ همیشگی اش، از ته سالن به روی سن رفت و انگار نه انگار! حرکت حامد، و شور و هیجانش، نه تنها صحنه که همه ی ما را هم به وجد آورد، تا باور کنیم حامد و آدمهای هنرمند و هنردوستی چون او، آدمهای عاشق که نه، دیوانه ی هنرند. آدم های صادق و سالمی که پرنده هنر، دانایی و آگاهی را حتی با بالهای شکسته هم به خوبی به پرواز در آورده و به مقصد می رسانند. آدم هایی که باید قَدرِشان را دانست و به احترام شان بال بال زد!
ارسال شده توسط صفاری | متن کامل